مـنم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن.......منــم کــه دیـده نیــالــوده ام به بــد دیدن

وفا کنیم و مــلامت کشیم و خــوش باشیم.......کــه در طــریقت مــا کـافریست رنجیدن

به پیر میـــکده گفتـم که چیست راه نجات.......بخواست جــام مـی و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تـماشای بــاغ عــالـــم چیست.......به دست مردم چشم از رخ تو گــل چیدن

به می پرستی از آن نقش خود زدم برآب.......کــه تا خــراب کــنم نقش خــود پرستیدن

به رحــمت یــر زلــف تــو واثقــم ورنـه.......کشش چه نبود از آنسو چه سود کـوشیدن

ز خـــط یــــار بیاموز مهر با رخ خـوب.......که گرد عارض خوبان خوشست گردیدن

مبوس جز لـب ســاقـی و جـام می حافظ.......که دست زهد فروشان خطــاست بوسیدن