عکس هایی از زیباترین دریاچه جهان

همه چیز درباره توپولوف

jتوپولوف

چند حکایت طنز

فتحلی شاه و زنان شاعرش:

 فتحلی شاه روزی میان دو بانو نشسته بود به نامهای جهان و حیات .شاعری این چنین گفت :

نشسته ام به میان دو دلبرو دو دلم 

                         که را به مهر ببندم در این میان خجلم

  جهان گفت : تو پادشاه جهانی جهان تو را باید!

  حیات گفت :اگر حیات نباشد جهان چه کار آید !

  در این میان زنی به نام بقا این شعر را خواند :

 حیات و جهان هر دوشان بی وفاست  

                                بقا را طلب کن که آخر بقاست .

 

 خواجه همام و کنیز زیبا روی :

   خواجه همام الدین تبریزی از غزل سرایان ولطیفه گویان قرن هشتم آذربایجان است گویند شبی در دربار یکی از سلاطین حضور داشت کنیزی زیبا که نامش خورشید بود خواست سر شمع را اصلاح کند تا روشنی بهتر دهد که ناگاه آتش شمع دستش را سوزاند .همام فی البداهه خواند:

با روی تو شمع بر فروزد عجب است

       با چشم تو دیده بر فروزد عجب است

دیدم که زشمع سوخت دستت ناگاه    

       خورشید که از شمع بسوزد عجب است

 

  شوخی با جامی و عاقبتش :

روزی جامی شاعر بزرگ در مجلسی شعری می خواند تا به این بیت   رسید که:

بس که در جان فکار و چشم بیدارم توئی

              هر که پیدا می شود از دور پندارم توئی

   یکی از حاظران گفت بلکه خری پیدا شد جامی پاسخ داد : باز پندارم توئی !

 

    البته این دیگر طنز نیست اما خیلی زیباست :

    در زمان فرخی یزدی رضا شاه محدودیت زیادی برای روزنامه ها و مطبوعات قرار داده بود و اجازه نمی داد کوچکترین انتقادی نسبت به وضع جامعه صورت بگیرد فرخی یزدی برای عبور از سانسور چنین شعری  سرود و در مطبوعات چاپ شد لطفا با دقت بخوانید :

    خرس خوانسار فراری شده   امسال به   کوه        سارق زلقی از    امنیت   آمد    به ستوه

  ..الغرض از ستم و جور اثری نیست که نیست   خبر این است که اینجا خبری نیست که نیست

   و واقعا هم باید گفت از ستم و جور اثری نیست   که نیست  

سعدی طنز پرداز

یکم اردیبهشت روز بزرگداشت شیخ شیراز است. به همین بهانه قسمتی از مطلبی به عنوان « طنز سعدی در گلستان» را با هم می خوانیم. توضیح آنکه انتشارات گل آقا به زودی کتابی را با نام « طنز سعدی در گلستان و بوستان» به بازار نشر می فرستد که حاصل تلاش عمران صلاحی، شاعر و طنزپرداز معاصر و تصویرگری غلامعلی لطیفی اس... گفتیم یکی از علتهایی که خنده آور است، این است که شخص از وجود صفتی در خودش غافل است، اگر چه این غفلت موقتی باشد. و خنده نیز تا وقتی است که چنین غفلتی دوام دارد. وصف این صورت از غفلت، در حکایت ماقبل آخر باب چهارم گلستان چنان با مهارت توصیف شده که شاید یکی از روشن ترین مثالها باشد:
یکی در مسجد سنجار، به تطوع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد، امیری بود عادل و نیک سیرت. نمی خواستش که دل آزرده گردد. گفت:
ای جوانمرد، این مسجد را مؤذنانند قدیم. هر یکی را پنج دینار مرتب داشته ام. تو را ده دینار می دهم تا جایی دیگر روی.
حالا اگر مؤذن از این قرار، متنبه و آزرده می شد، جنبه مضحک داستان هرگز به وجود نمی آمد، اما جنبه مضحک داستان، از همین جا شروع می شود. زیرا مؤذن از خود و از تحقیر و تمسخر خفیفی که این قرار نسبت به او دارد غافل است. سعدی می گوید: بر این قول اتفاق کردند و برفت... اما این غفلت همچنان ادامه دارد و به این جهت مضحک تر می شود: پس از مدتی، در گذری پیش امیر بازآمد و گفت: ای خداوند، بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه بدر کردی که انجا که رفته ام بیست دینارم همی دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی کنم!
دو جمله « بر من حیف کردی» و « قبول نمی کنم»، نشانه آن است که این غفلت دیگر از حد خود گذشته و به بلاهت نزدیک شده است. بقیه حکایت را می خوانیم:
امیر از خنده بیخود گشت وگفت:
زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند!
به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل
چنانکه بانگ درشت تو می خراشد دل!

عید آمد و ما لختیم

عيد آمد ما لختيم
هر سال نزديك شدن به عيد باستاني، هنرمندان و دور افتادگان از فيلمهاي آبگوشتي دهه 30 را به ياد محفل فوق هنري جشنواره فيلم فجر مي اندازد و تازه از راه رسيدگان اين عرصه را ، فيلمهاي فوق مدرن !!! ايراني به صف هاي چند كيلومتري مي كشاند :
- ميليون ها تومان خرج ( برج )
- كاغذهاي بي خطي كه در اين راه كلي پر خط مي شوند
- كلي التماس و خواهش و تمنا براي بدست آوردن بليط جشنواره
- كلي ماجراي ريز و درشت ديگر ....
اما در آخر چه مي شود ؟؟؟
همان قيافه هاي تكراري ( كه خودشان هم تعجب مي كنند كه چرا اينقدر سيمرغ و كلاغ و ميوه هاي ترش شيرين بلورين دريافت مي كنند ) را مي بينيم كه براي چندمين بار لبخند به لب دارند و يكه تاز و بي رغيب همه دار و ندار عالم هنر به رسم يادبود به منزل پرمهرشان ميبرند و به بار گرفتاريهايشان باز هم اضافه مي شود :

- باز هم بايد به كلي درخواست جواب ( نه ) بدهند

- باز هم بايد به آقايان توضيح دهند كه از عد 13 مليون متنفرند و و 20 به بالا براي آنها شانس مي آورد

- باز هم بخاطر اين موفقيتشان كلي شاخه گل و دسته گل و باغ گل دريافت مي كنند

- باز هم ...

آنهايي كه سرشان براي دردسرهاي هنري درد مي كند دست از پا دراز تر به خانه ميروند سري بي كلاه از اين همه نمد !!!

چه كار مي شود كرد بايد فكر عيد بود بايد به فكر لباس كفش و كلاه عيد بود بايد فكر زندگي تكراري بود بايد به پدر گفت :

كه عيد آمد و ما ....